یکی از زیباترین شکوفه ها، شکوفه های شلیله، خیلی ناز و ظریفه نمیشه از نگاه بهش دل کندTT

* شکوفه ی آلوچه (دقیق نمیدونم تو فارسی چه فرقی با هم دارن انواع آلوچه و آلو ولی ما بهش آلچا میگیم)


این توله که نمیدونم با این اندازه چطور هنوز کوچولو میگن بهش، شده بود عذاب من، اینقد باهاش بازی کردن همش میپره کنار آدم و میخواد بازی کنه.. خوشگله ها ولی از دو قدم بیشتر که بهم نزدیک میشه روح از تنم جدا میشهTT
بابام میگه از اون سگای بد نیست و چون خوب بزرگ شده از اونایی نیست که به هر کسی حمله کنه و بیشتر چون باهاش بازی کردن دلش میخواد فقط بازی کنه..
* البته که این حرفا باعث نمیشه من ترسم بریزه..

البته اگه یه چند روز تو روستا بمونم عادت میکنم و ترسم میریزه ولی خب اینطوری که هر چند وقت یبار میرم روستا و میبینم میخواد نزدیک شه و پوزشو میاره جلو دلم میخواد مثل این رزمی کارای چینی بپرم پشت بوم تا هر چقدر میتونم ازش دور شم..
این روزا با اینکه مهمون زیادی نداریم و چند تا از فامیلا اومدن خونمون، ولی یکی از لحظات عذاب آورش انتظار بدون اینکه بدونی کی میان، خداروشکر زنگم که نمیزنن خیلیاشون و علاقه خاصی به سرزده اومدن دارن.. دیگه لباسارو از در آویزون کرده بودیم و هر موقع صدای در میومد در عرض چند ثانیه میپوشیدیم.. حالا من وضعم خوبه آبجیم علاوه بر پوشیدن لباس یه مرحله طولانی و حوصله سربر آرایشم داره که من بجاش داریخیرام! البته دیر اومدنش خوبه که بعنوان سگ نگهبان میمونه اتاق و بچه فامیل اگه کنجکاویش گرفت و خواست بره اتاقا همونجا دم در پاچشونو میگیره
امسال یکی از عجیبترین و وحشی ترین بچه های فامیلو به چشم دیدم و امیدوارم دیگه هیچوقت در این خونه رو نزنن، مامانم دیگه قشنگ معلوم بود گریه اش گرفته بود.. اصلا وحشی خیلی کمه کلمه ای برای توصیف اینهمه بیشعوری و وحشی گری براشون نمیتونم پیدا کنم!
* رسما از آمازون فرار کرده بودن (فکرکنم بخاطر حاصل ازدواج فامیلیشونه که اینطوری در اومدن)
همه جارو پر از شیرینی و آجیل کرده بودن.. بعد میدونین کجاش حرصمو بیشتر درمیاورد مامانشون حتی یبارم سرشون داد نزد که بیاید بشینید توله ها ! تهش که پله های پر از شیرینی و آجیلو دید گفت "وایی ببخشید توروخدا.." حداقل تعارفم نکرد یه چیزی بیارید یکم پاک کنم تا مثلا نشون بده یکم متاسفه! کحصقتضتضصزضخجضخزصونج
توروخدا اگه میرید خونه یکی اونم سرزده و دیدید میزبان دیگه داره سینه خیز ادامه میده یه دستی برسونید والا که ثواب داره.. مخصوصا اگه بیشتر موندید حداقل یه بشقابی استکانی چیزی بشورید..
* البته که اگه یه کوچولو شعور دارید هیچوقت سرزده نرید خونه یکی مخصوصا که دختر داشته باشه آدم نمیدونه خودش آماده شه یا خونه رو آماده کنه..
یکی از چالشی ترین بخشای این مهمون اومدنا هم مهمونای راحت و پررو ان که میان یکی یکی اتاقا رو چک میکنن و اگه یچیز شگفت انگیز و جدید و جالب به چشمشون بخوره قشنگ لا منگنه میزارنت که تعارف کنی تا درجا بردارن بعنوان یادگاری.. آخه فلان فلان شده اگه میخواستم از همون اول تعارف میکردم دیگه.. بدبخت آبجیم نصف بیشتر عروسکای بافتنیشو این فامیلای پررو برداشتن بچه اینقدر فشار خورد سرش که بعد رفتنشون بغلش کردم و گفتم عیب نداره دوباره میبافی.. آخه وقتی من آبجیشم دلش نمیاد بده به من تو کی باشی که بخوای هنر دستشو همینطور مفت مفت برداری صثتبتثصتبجصتثبتحثصت ![]()
خلاصه زندگیه دیگه چه میشه کرد.. خدا بقیه اشو بخیر کنه..
البته همشم بد نبود مثلا رفتن به روستا یه بخش خیلی خیلی لذت بخشش بود که مامانبزرگم (مامان مامانم) خیتَب و فطیر و لواش پخت تو تنور و خیلیییی چسبید. عاشق خیتَبم فکر نکنم کسی باشه که از خیتَب خوشش نیاد حتی برای خدابیامرز بابا بزرگم (بابای بابام) هر موقع میرفتیم روستا مامانبزرگم چندتا اضافه براش میزاشت.
خیتَب نون سنتیه که توش سبزی مثل اسفناج و سیر و اینا رو که از قبل سرخ کردن میزارن خیلییییی خوشمزه اس..
* حیف یادم رفت عکس بگیرم ازش و اینو از فیلم اسکرین شات گرفتم.. اولین نون تنوره که طبق معمول اول تنوره یکم میسوزه و سیاه میشه پشتش

* آخرش یکم تلخی داشت که زیاد اذیت کننده نبود اونم افتادن آبجیم بغل آرخ (جوی) بود.. البته یواش افتاد چون دوچرخه بزرگ بود، خداروشکر خیلی اتفاق ناگواری نیفتاد فقط یکم دستش خراش جزئی پیدا کرد و پاهاش خیس شد.. * بخاطر اینکه خیلی وقت بود دوچرخه سوار نشده بود و تعادلشو نتونست درست حفظ کنه
من خودمم بعد مدتها دوچرخه روندم که خیلی چسبید ولی فرداش عضلات پام درد میکرد + نشیمنگاه
* من همیشه خدا با این صندلی دوچرخه مشکل داشتم لامصب هیچجوره راحت نیست عذابه عذاببب




